این روزها کم کم با نزدیک شدن به انتخابات مجلس نهم، دارد اوضاع داغ می شود. مخصوصاً اگر سری به شهرستانهای کوچکتر بزنید ـ که به دلایل خانوادگی یک هفته ای است در یکی از این شهرستانها هستم و باز هم به همان دلایل خانوادگی(!) از نزدیک با دفتر نماینده این شهرستان سر و کار دارم ـ می فهمید چه می گویم. مهمانی های پشت سر هم نماینده ای ـ که قبل از این شاید در طول یکی دو ماه هم نمی شد پیدایش کنی ـ هر روز، صبح، ظهر، شب، خانه این و آن ماجراهایی دارد که بیا و ببین!

البته مسئله ای که می خواهم عرض کنم ربط مستقیمی به انتخابات ندارد؛  از این لحاظ که می خواهم عرض کنم، قبل از این هم خیلی اوضاع تفاوت چندانی نمی کرد و  همه مان همیشه مثل بچه ها به «شکلات»های مختلفی سرگرم بودیم:

ـ ماجرای فتنه که تمام شد، آقا بارها گفتند که بس کنید دیگر! به کار خودتان برسید... همت مضاعف، کار مضاعف، جهاد اقتصادی... انگار گوش کسی بدهکار نبود؛ آقایان  که دچار بیماری «خود عمار پنداری مزمن» شده بودند، شب و روزشان شده بود فتنه و فتنه گر و بصیرت و عماربازی و...! 

ـ هنوز این جریان تمان نشده بود که ماجرای جدیدی شروع شد. باز هم هر چه آقا فریاد می زدند که مسائل را اصلی و فرعی کنید و به کارهایتان برسید: بیداری اسلامی، الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت، تحول در علوم انسانی... اما حضرات، اصلی ترین کارشان شده بود سوتی گرفتن از «جریان انحرافی»!

نمی دانم این آقایان «نان به نرخ ولایت خور!» بالاخره توی عمرشان یک بار نمی خواهند جواب نمک را با «نمک شناسی» بدهند؟!

راستی آقا توی این چند سال چندتا مطالبه کلیدی داشته اند؟ چند نفر از ما هر کاری را که خواسته ایم شروع کنیم، حرفی که خواسته ایم بزنیم، موضعی که خواسته ایم بگیریم، اول نگاه کرده ایم ببینیم آقا چه می گوید؟...

وقتی پیش خودم خلوت می کنم و به این چیزها فکر می کنم سرم درد می گیرد... برای امروز بس است... یا حق!