حسلام

اول بگويم که حدسم درست بود. به علت اين که وبلاگ خوانی در دانشگاه خيلی زياد شده بود کلا در دانشگاه ما (دانشگاه شيراز) وبلاگهای پرشين بلاگ  forbiden شده است. يک سايت فيلترشکن پيدا کرده ام و وبلاگها را می توانم ببينم ولی متاسفانه کامنت نمی توانم بگذارم. دوستان به حساب کم لطفی من نگذارند... 

بگذريم...از امروز قصد دارم يک سری خاطره زيبا از آقا بگذارم. اولی اش را عليرضا فرستاده منتظر بقيه اش هم باشيد...

 

رويای صادقه

يک وقت بدون اطلاع وارد محله ای برای ديدن خانواده شهيدی شديم ديديم محله پر از جمعيت است و برای ورود مقام معظم رهبری گاو و گوسفند آماده کرده اند.

آقا با ديدن صحنه ناراحت شدند و فرمودند: مگر من نگفتم مزاحم مردم نشويد و ديدار بدون اطلاع قبلی باشد.

ما عرض کرديم: آقا از دفتر اطلاع نداده اند.

بالاخره آقا وارد منزل پدر شهيد شدند و فرمودند: بگو ببينم چه کسی آمدن مرا به شما اطلاع داده است آيا از دفتر اطلاع داده اند؟

پدر شهيد عرض کرد: نه آقا من ديشب حاج آقا روح الله (امام(ره)) را در خواب ديدم. پسرم عليرضا نيز در کنار امام(ره) نشسته بود. امام(ره) رو به من کردند و فرمودند:

فلانی فردا شب مهمان عزيزی داری. از مهمانت پذيرايی کن.

گفتم: مهمان من کيست؟ فرمود: رهبر مهمان شماست. با تعجب گفتم رهبر می خواهد به خانه من بيايد؟! پسرم گفت: بله بابا رهبر می خواهد به خانه ما بيايد.از ايشان پذيرايی کنيد...

به نقل از حجت الاسلام احدی(از اساتيد حوزه علميه)