سلام...
 
اول يک خبر خوب... مشکل پرشين بلاگ در دانشگاه ما حل شد...
 
بعد هم بگويم که يک معذرت خواهی به عليرضا (شيعه) بدهکارم... 
ماجرا از اين قرار است که ای ميلی که عليرضا چندروز قبل برای من فرستاده بود
فونتهايش به هم ريخته بود اما من کليات داستان او يادم مانده بود... 
داستان قبلی را توی يک کتاب پيدا کردم... اما داستان عليرضا که ديروز دوباره برايم 
فرستاده اين يکی است: 
 
همانطور كه شنيده ايم حضرت آقا به خانواده شهدا سركشي مي نمايند؛ 
اين را هم بگويم ايشان حدودا 2 سال پيش به محله ما آمده بودند و به خانواده يك شهيد
ارمني سرزده بودند و هيچ كس هم با خبر نشده بود.
بعدا عكس ها را از خانواده شهيد گرفتيم و ديديم. انشاءالله اسكن مي كنم و براي شما
ميل مي زنم. (ظرف مدت يك هفته) 
 
و اما داستان 
يك بار كه ايشان براي سركشي به خانواده شهيدي تشريف مي برند، با كمال تعجب مشاهده
 می كنند كه پدر شهيد اكثر اقوام خود را دعوت كرده است و منتظر آمدن ايشان هستند؛ ضمنا
كلي هم تدارك ديده بودند. 
ايشان خيلي ناراحت مي شوند و به اشخاصي كه با ايشان آمده بودند، مي فرمايند كه مگر
قرار نبود كه اطلاع ندهيد و هيئت همراه نيز مي گويند ما خبري نداده ايم .
(لازم بذكر است كه چند روز قبل به خانواده شهدا اطلاع مي دهند كه در فلان روز و فلان
ساعت براي مصاحبه و ... مي آيند منزل شما، حتما تشريف داشته باشيد.) 
بهرحال پدر شهيد رو به حضرت آقا مي نمايند و مي گويند كسي به ما اطلاع نداده بود؛ 
من چند شب پيش پيامبر اكرم (ص) را در خواب ديدم و ايشان شما را (حضرت آقا) به نشان
دادند به من فرمودند كه فلاني! آماده باش فلان شب پسر ما به خانه تو مي آيد ؛
سلام ما را به ايشان برسان و به ايشان بگو كه اينقدر در نمازهاي شب خود از خدا طلب
مرگ نكند. 
كه حاضرين نقل مي كنند حضرت آقا با شنيدن خواب پدر شهيد به گريه مي افتند و حدودا
10 الي 15 دقيقه اي گريه مي كردند...
 
يا حق!!