سلام...

دهه اول ذيحجه آغاز شد. حتما توی دو رکعت نماز بين مغرب و عشاء می خوانيد:

و واعدنا موسی ثلاثين ليلة و اتممناها بعشر فتم ميقات ربه اربعين ليلة...

من اين آيه را که می شنوم ياد يک بيت می افتم... تيتر مطلب امروز... بگذاريد از اول تعريف کنم.

 سالها پيش؛ ماجرا از اینجا شروع می شود: يکی از دوستان از شب شعر سمپاد آمده است؛ نواری هم پر کرده است:

 گوش کن... کولاک است... کيف کردم...

نوار را گوش می کنم. کيفيت صدا فاجعه است... بار اول به زور می فهمم چه می گويد؛ آن هم با راهنمايی همان دوستم...

بار بعد شروع می کنم به نوشتن شعر... عالی است... آدم باورش نمی شود... يک بچه دبيرستانی... و اين بچه دبيرستانی کسی نبود جز رضا اميرخانی...

موسی! چهل شب شد؛ تو سی شب وعده کردی

چشمم مُکَوْکَب شد؛ تو سی شب وعده کردی...

... موسی! بلا در خانه افتاده ست؛ برگرد

محصولِ حيرانيت بر باد است؛ برگرد

دستت تقلب؛ اژدهايت ساحری شد

شيطانمان هارون؛ خدامان سامری شد...

...هی محتسب! مستی مگر؟ بد می زنندم

گويا به جرم مستی ام حد می زنندم

گفتند: مستی تو! سيه مستی تو مسکين

علامةُ المهديِّ رحمٌ بالمساکين

هر شيعه ای اينجا نه مسکين؛ مستکين است

آقا! دل مردم؛ دل مردم غمين است

زنگار غم بر نقش بشکوه اوفتاده

صد تيشه بشکسته در کوه اوفتاده

شيرين؛ سيه عاشق؛ از اندوه اوفتاده

از خستگی فرهاد نستوه اوفتاده

فرهاد؛ کوهی مَردِمان خانه نشين است

آقا! دل مردم؛ دل مردم غمين است...

فکر می کنم همين چند بيت نماينده خوبی از مثنوی حدود ۱۰۰ بيتی رضا اميرخانی باشد...

رضا اميرخانی بعدها با سه رمان زيبای «ارميا»؛ «از به» و «منِ او» شناخته شد...

حتما می پرسيد: که چی؟... اگر همانطور که اينقدر صبر کرده ايد کمی ديگر هم حوصله می کرديد داشتم می گفتم...

جديدترين کار رضا اميرخانی کتاب زيبايی است به نام «داستان سيستان» که درباره سفر ۱۰ روزه «رَه بر» به استان سيستان و بلوچستان نوشته است. (خود ايشان هم در اين سفر همراه آقا بوده اند.) توصيه می کنم اگر خود کتاب را نمی خوانيد حتماً مقدمه آن را اينجا بخوانيد... 

التماس دعا... يا حق!!