سلام...

ماه رمضان شد می و ميخانه بر افتاد

عيش و طرب و باده به وقت سحر افتاد

هفته گذشته جايتان خالی حاج آقای صديقی را برای دعای ندبه دانشگاه دعوت کرده بوديم. جريان وبلاگم را به ايشان گفتم و از ايشان خواستم مطلبی از آقا بعنوان هديه برای خوانندگان وبلاگ تعريف کنند:

آقا در جواني يك‌بار با آقاي هاشمي‌نژاد براي تبليغ به رشت رفته بودند. در آن شهر سراغ اهل دلي را گرفتند كه ملاقاتي با او داشته باشند. آقا سيد صفي را معرفي كردند كه فرد درويش مسلك و خراباتي بود. آقا مي‌فرمودند: وقتي به مجلس ايشان وارد شديم، خود ايشان از جا بلند شد و با آغوش باز به استقبال آمد و گفت: مرحبا به سيّدِ حسني.

من گفتم كه آقا من سيد حسيني هستم. ايشان جواب دادند: خير، شما از طرف مادر سيد حسني هستيد. آقا مي‌گفتند من تا آن موقع به اين مسأله دقت نكرده بودم...

خلاصه در همان مجلس ايشان به من گفت شما در آينده حاكم اين كشور خواهيد شد. من خيلي تعجب كردم و پرسيدم: شما چطور؟ ايشان بعد از چند لحظه فكر گفت سال آْينده درست در همين روز بنده و همسرم در خون خودمان مي‌غلتيم.

اين ماجرا گذشت تا آن كه سال بعد يك بار آقا در طرقبه بودند و روزنامه‌اي مطالعه مي‌كردند كه تيتر آن تصادف خونين در جاده نيشابور بود. و در بين اسامي كشته‌شدگانِ اين حادثه، اسم آقا سيد صفي و همسرش را مي‌بينند. بعد كه آقا دقّت مي‌كنند درمي‌يابند كه درست يك سال از ماجراي مذكور گذشته است...

التماس دعا... ياحق!!