مطلب زير را از سايت پرسمان برداشتم قسمتی از جواب اين خانم برام جالب بود ... 

لذت زندگی در مبارزه است و خيلی ها از اين غافل      مبارز 

بگويى اندكى ناشادمانى و رنج، يا شكوه و گلايه در زواياى رخسارش پيدا باشد، هرگز!
تازه از فرانسه برگشته بود. مى‏خنديد و مى‏گفت مهد دموكراسى، تحمل يك متر روسرى را نداشت. نتوانستند حضور چند دختر محجبه را در مدارس خود بپذيرند... چه راحت حكم به اخراج ما كردند.
گفتم چرا مى‏خندى؟ گفت چرا نخندم! بر سر عقيده‏ام ماندم تا آخر! اين جالب نيست؟
گفتم همه اين حرفها بخاطر يك متر روسرى است؟ جوابى كه داد از سن و سالش خيلى پخته‏تر بود. زيركانه و هوشمندانه!
نه! اين بهانه است. آنها حجاب را فرهنگ مى‏دانند، نه تمدن، نه اصالت و نه هويت!...صرفاً اعتقادى فردى كه محدوديت و انحصار در دل آن است.
مى‏دانيد، زن غربى خيلى بخشنده است. همه را از خوان پر نعمت خويش بهره‏مند مى‏كند، اما خود هميشه سرگردان و تشنه است!
گفتم تشنه چه چيز؟
گفت تشنه اين كه به او بنگرند، طالبش شوند و پى‏اش را بگيرند. همه همت زن غربى اين است كه از كاروان مُد عقب نماند و هر روز جلوه‏اى تازه كند. او اسير و در بند خويش است... و در اين اسارت، سرخوش. او هرگز به رهايى فكر هم نمى‏كند، چون آزاد است و رها... اما در قفس!
زن غربى نمى‏داند كيست!
- نداند، چرا با تو و حجاب تو سرستيز دارند؟
با تعجب نگاهم كرد و گفت اين حكايت همان پسرى است كه هر چه معلمش به او گفت بگو «الف» نگفت، پرسيد چرا؟ گفت «الف» اول راه است. اگر گفتم، مى‏گويى بگو«ب»...اين رشته سردراز دارد.
آنها همه مى‏دانند اگر زنى محجب شد، ديگر در كوچه و خيابان از لوازم آرايشى كه آنها مى‏سازند، استفاده نمى‏كند، ديگر لخت و عور مبلّغ كالاهاى آنان نمى‏شود، ديگر با مردان بيگانه به دريا نمى‏رود، ديگر نمى‏تواند در هر مجلس و محفلى شركت كند، بزند و برقصد...!
باز هم فكر مى‏كنيد همه اين حرفها به خاطر يك متر روسرى است؟

در اتاق رئيس «مؤسسه اسلامى نيويورك» را گشود و داخل شد. آنگاه بى مقدمه گفت آقا من مى‏خواهم مسلمان شوم!
مرد سرش را از روى كاغذ برداشت، چشمش به دختر جوانى افتاد كه چيزى از وجاهت و جمال كم نداشت.
گفت بايد بروى تحقيق كنى. دين چيزى نيست كه امروز آن را بپذيرى و فردا رهايش كنى.
قبول كرد و رفت، مدتى بعد آمد. مرد راضى نشد... باز هم بايد تحقيق و مطالعه كنى. آنقدر رفت و آمد كه ديگر صبرش لبريز شد. فريادى كشيد و گفت «به خدا اگر مسلمانم نكنيد، مى‏روم وسط سالن، داد مى‏زنم و مى‏گويم من مسلمانم.»
...مرد فهميد اين دختر جوان در عزم خود جدى است.
چيزى به ميلاد پيامبر اكرم(ص) نمانده بود. آماده‏اش كردند كه در اين روز مهم طى مراسمى به دين مبين اسلام مشرف شود.
جشنى بپا كردند و در ضمن مراسم اعلام شد كه امروز يك ميهمان تازه داريم: يك مسلمان جديد!...و او از جا برخاست.
كسى از بين مردم صدا زد لابد اين دختر خانم هم عاشق يك پسر مسلمان شده و خيال كرده دين اسلام جاده صاف كن عشق اوست! چه اسلامى؟ همه حرف است!
(نخود اين آش شد. نمى‏دانم چه سرّى است كه بعضى‏ها دوست دارند نخود هر آشى بشوند.)
- نه، نه... اشتباه نكنيد. اين خانم نه عاشق شده و نه با چشم بسته به اين راه آمده، او مدتهاست تحقيق كرده و با بصيرت دين ما را پذيرفته است. چيزهايى از اسلام مى‏داند كه شايد هيچكدام از شما ندانيد! كدام يك از شما مفهوم «بداء» را مى‏دانيد؟ همه نگاه كردند به هم، مسلمانان نيويورك و مسأله اعتقادى بداء؟
اما او از اين مفهوم و دهها مورد نظير آن كاملاً مطلع است.
بگذريم. او در آن مجلس مسلمان شد و براى اولين بار حجاب را پذيرفت .
خانواده مسيحى دختر كه با يك پديده جديد مواجه شده بودند، شروع به آزار و اذيت او كردند و روز به روز بر سخت‏گيرى و فشار خويش افزودند.
دختر مانده بود چه كند! باز راه مؤسسه اسلامى نيويورك را درپيش گرفت و مسؤولان اين مركز را در جريان كار خود قرار داد. آنان نيز با برخى از علماى ايران تماس گرفتند و مطلب را با آنان در ميان گذاشتند. در نهايت، كار به اينجا رسيد كه اگر خطر جانى او را تهديد مى‏كند، اجازه دارد روسرى خود را بردارد.
گوش كنيد!
شاه بيت اين غزل اينجاست؛
دختر پرسيد اگر من روسرى خود را برندارم و در راه حفظ حجابم كشته شوم، آيا شهيد محسوب مى‏شوم؟
پاسخ شنيد، آرى.
و او با صلابت و استوارى گفت: «والله قسم روسرى خود را برنمى دارم، هر چند در راه حفظ حجابم، جانم را از دست بدهم.»

آنچه خوانديد، سه پلان از يك ماجراست.
پلان اول، حكايت ماهيانى كه در آب زندگى مى‏كنند، همه عمر در آب غوطه ورند، اما مرتب از هم مى‏پرسند: آب كو؟
پلان دوم، حكايت ماهى دور افتاده از آبى كه آنقدر تن به شن‏هاى ساحل مى‏زند تا بالاخره راهى به دريا باز كند.
...و پلان سوم، حكايت ماهى گداخته‏اى كه هُرم گرماى خشكى نفسش را بريده، حسرت آب بردلش مانده، اما راه دريا را از دل خويش مى‏جويد!
بازگرديم به خيابان آفريقا، آن پاساژ با حال سانتى مانتال، بى اعتنايى دختران جوان به آن تابلو و قهقهه‏هاى مستانه!
شست و شويى كن و آنگه به خرابات خرام
تا نگردد زتو، اين دير خراب، آلوده‏