تصوير: صحن گوهرشاد

               

 جمعه ای ديگر برفت و يار مـه سـيمـا نيــامد

شب رسيد از ره ولی آن ماه خوش سيما نيامد           

                سالها اين دل به شوق ديدن رويش روان شد

خسـتــه شـد اين دل ولـی آن دلبـر دلـها نيــامد           

۱- هفته گذشته يکی از دوستان رو ديدم. گفت که اعتکاف رو مشهد توی صحن گوهرشاد بوده. آنقدر دلم سوخت...

۲- جمعه گذشته بعد از اينکه مطلب (هر جمعه رو به قبله نشستم نيامدی) رو نوشتم رفتم برای بدرقه بچه های دانشکده که داشتند برای مشهد می رفتند. خيلی حالم گرفته بود چون وحشتناک سرم شلوغ بود و نمی تونستم باهاشون برم.

۳- بچه ها اول گرفتند تا می خوردم کتک مفصلی بهم زدند که: بايد بيايی! هرچی داد زدم که نامردها! به خدا کار دارم! نمی تونم!... بالاخره بعد از کلی التماس گفتند کار هاتو بکن و فردا خودت بيا خلاصه آنقدر می زنيمت تا بگويی خدا وکيلی فردا راه می افتم و می آيم....

۴-حتی وقتی يکشنبه وارد حرم می شدم هنوز باورم نمی شد...

۵- روز شهادت امام کاظم پدر امام رضا عليهما السلام توی صحن گوهرشاد مجلس باحالی بود. حاج حسين انصايان (مداح با اخلاص مشهدی و خادم امام رضا عليه السلام) جمله ای گفت که همه صحن ناگهان منفجر شد: مگر می شود عده ای مجلس سالگرد برای پدری بگيرند و پسر نظر نداشته باشد... امام رضا خودش همه تون رو دعوت کرده... به اين جمله که رسيد ديگر نتوانستم خودم رو کنترل کنم... ياد جمعه و آن کتکها افتادم...

۶- يا امام رضا!! ممنونم که دعوتم کرديد...

۷- خيلی گفتنی از سفر دارم ولی اينجا جايش نيست...

۸- وقتی ديدم دوستان ۱۸ تا کامنت گذاشته اند خستگی سفر يکباره از تنم رفت...

۹- منتظر مطلب بعدي: «زبدة الکامنتس» با شيد!

۱۰- يا حق!!