قبل از هر چیزی این خاطره را از آقا بخوانید تا بفهمید آقا با چه حالی از سر بریده شدن زن و بچه های شیعه  حرف می زنند...

در زمان تبعید حضرت آقا در ایرانشهر در تیرماه 1357 سیل وحشتناکی می آید که ایشان با تماس با علمای شهرهای مختلف، مدیریت کمک رسانی به سیل زدگان را بر عهده می گیرند به طوری که آبروی کمک رسانی های دولتی شیر و خورشید را می برند:

«صبح روز بعد من و آقای رحیمی و آقای راشد برای دیدن خانه هایی که در جریان سیل قرار داشتند و منهدم شده بودند  به بیرون شهر رفتیم... همه خانه هایی که در مسیل سیل بنا شده بود از بین رفته و هیچ اثری از آنها باقی نمانده بود. وقتی مشغول بازدید از آن منطقه بودیم، در فاصله دورتر، خانواده ای از بلوچ که تعدادی زن و بچه و یک مرد در بین آنها بودند دیدیم. بچه روی دست آن مرد خوابیده و زنها گریه و شیون می کردند. وقتی نزدیکتر شدند، فهمیدیم آن بچه مرده است. دیدن این منظره مرا از درون در هم شکست و با صدای بلند گریه کردم. من حساسیت خاصی نسبت به زنها و بچه ها دارم و به هیچ وجه تاب تحمل مشاهده آزار و اذیت زن یا بچه ای را ندارم. تا کنون چندین بار به دوستانم گفته ام که من صلاحیت قضاوت بین زن و مرد را ندارم زیرا قطعاً به نفع زن داوری می کنم. و نیز تاب دیدن ناراحتی و رنجوری هیچ بچه ای حتی در فیلم ها را ندارم.» (شرح اسم، ص 599)

تا بفهمید آقا دیروز در جمع مداحان، با چه دل خونی این جملات را به کسانی که به راحتی لعن می کنند و به نام عشق امیرالمؤمنین و حضرت زهرا این کار را هم می کنند، اینطوری گفتند:

«شما اینجا یک شعرى بخوانید، امروز هم که ویدئو و اینترنت و وسائل گوناگون انتقال پیام وجود دارد؛ عکس و تفصیلات آن برود در فلان نقطه، چهار تا آدم جاهلِ متعصب را تحریک کند، بیندازد به جان یک مشت زن و بچه‌ى بى‌گناه، خون اینها را بریزد. مراقب این چیزها باشید. اینکه بنده این همه اصرار میکنم، تأکید میکنم براى اینکه اختلافات مذهبى و طایفه‌اى  را کمرنگ کنید، براى این است.»