آنان كه از سر رشته اين محبت غافلند در كار ما حيرانند

 

باسمك اللهم نور السموات و الارض<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اللهم اهدنا الصراط المستقيم ...

هر موقع مي خواهم در مورد آسيد علي كلامي بنويسم ياد ماجرايي در دوران دبيرستان مي افتم .

دبيرستان بود و رفاقتها و شيطنت هاي خاص خودش. ما هم مثل بقيه، مشغول بازيهايي كه همه مشغولش هستند. در اين بين رفيقي داشتيم كه نمي خواست اين گونه باشد، مثل بقيه ...

در تب تاب كنكور متوجه تغييراتي در او شديم سفيدي چشمهايش به قرمزي مي زد. بيشتر مي خواست تنها باشد.كمتر حرف می زد، بيمار نشان ميداد ولي بيمار نبود. گه گداري لبخندي بر لبانش مي نشست انگار به تمام زندگي ما مي خندد. نگرانش شده بوديم نمي فهميديم چه اتفاقي افتاده است ولي مي ديديم كه در آن چند روز بر روي آسمانها قدم بر مي دارد، خلاصه حال و هوايي داشت، ديدني.اگر نمي شناختيمش مي گفتيم يكي قابش را دزديده،  تا اينكه ....

 تا اينكه بعدها فهميديم قضيه از چه قرار است يه ديدار آقا رفته بود . خودش به مناسبتي گفت :نميدانم ديدار حجة ابن الحسن چگونه خواهد بود وقتي به ديدن نائبش هوش از سر و خواب از ديده رخت مي بندد. وقتي از آغوش گرمش، هنگامي كه سينه به سينه اش قرار گرفته بود تعريف مي كرد...

هنوز هم نمي توانم در موردش چيزي بگويم فقط ياد گفته آقا مرتضي ميافتم :

آنان كه از سر رشته اين محبت غافلند در كار ما حيرانند.  

 

 

يا مني قلوب المشتاقين ...

اسئلك حبك و حب من يحبك و حب كل عمل يوصلني بقربك.  

 

بعدالتحريريه ؛

اين محراب سجدگاه قلم دوستي بوده است كه سر جز بر آستان دوست نساييده، اميدوارم حضور من موجب نشود از حضرت ايشان محروم شويم.

مبارز

 

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 12 بازدید
سيد محسن

به نام حضرت دوست ............ مهدي جان (عج)، ..... مولايم و صاحب الامرم (عج)، ..... اين روزها حس ديگري دارم، ..... مدتي است كه ديگر نتوانستم، ..... سخنان دلم را كه در خلوت حضورت بيان كردم، ..... به تحرير در بياورم! ..... دلم تنگ شده‌ام. ..... دلتنگ نگاهت، ..... انتظار می کشم ..... انتظارآمدنت را !، ..... بغض گلويم را مي‌فشارد. ..... ميخواهم فرياد بزنم، ..... اما نمي‌توانم! ..... و بازهم انتظار می کشم .... انتظار آمدنت را ! ................... در پناه حضرت دوست